من از شب ها ی تاریک بدون ماه می ترسمنه از شیر و پلنگ، از این همه روباه می ترسم.مرا از جنگ رو در روی در میدان گریزی نیستولی از دوستان آب زیر کاه می ترسم.من از صد دشمن دانای لامذهب نمی ترسمولی از زاهد بی عقل نا آگاه می ترسم.پی گم گشته ام در چاه نادانی نمی گردماصولن من نمی دانم چرا از چاه می ترسم.اگرچه راه دشوار است و مقصد ناپدید امانه از سختی ره، از سستی همراه می ترسم.من از تهدیدهای ضمنی ظالم نمی ترسممن از نفرین یک مظلوم، از یک آه می ترسممن از عمامه و تسبیح و تاج و جقه شاهیاگر افتد به دست آدم خودخواه می ترسم.مرا از داریوش و کوروش و این جمله باکی نیستمن از قداره بندان مرید شاه می ترسم.نمی ترسم ز
ريشه ها را كنار بزنيد
زير بيد مجنوني خاكم كنيد
بايد بدانم اين عشق
از كجا آب مي خورد !
2)
حق دهید مست کند
چشم که باز کرد
بالای دار بود
دانه ی انگور
3)
هیچ جای این شهر
از یادت در امان نیستم
حتی به کوچه علی چپ که می روم!
رضا محبّی راد
برچسب: کوچه,
نویسنده: آوا رستمی
به جای این که در شب¬های من خورشید بگذاریدفقط مرزی میانِ باور و تردید بگذاریدهمیشه باد در سر دارم و همزاد مجنونمبه جای باد در «فرهنگِ عاشق» بید بگذارید
همین که عشق من شد سکّه ی یک پولِ این مردممرا بر سفره های هفت سینِ عید بگذارید!
خیالی نیست، دیگر دردهایم را نمی گویمبه روی دردهای کهنه ام تشدید بگذارید
ببخشیدم!برای این که بخشش از بزرگان استخطاهای مرا پای خطای دید بگذارید!
گرفته ناامیدی کلّ دنیای مرا، ای کاششما آن را به نام کوچکم «امّید» بگذارید
******
مثل هر شب هوس عشق خودت زد به سرم
چنــد ساعت شده از زندگیــــم بی خبرم
این همه فاصله ، ده جاده و صد ریل قطار
بال پــرواز دلـــم کــــو که به س
سید علی میرافضلی (زادهٔ ۱۳۴۸ خورشیدی در رفسنجان)
به باران دل نبند
که هر چهار فصل دیوانهات خواهد کرد
اگر ببارد، از شوق
اگر نبارد، از دلتنگی
***************
وقتی که نیستی
حس می کنم که پنجره،
دیوار دیگری است !
*****************************
دست آن کودک که ول شد
در شلوغی خیابانها
طعم آن دستم
**************
آخرین دانه این مزرعه را نیز
کلاغان خوردند
و مترسک
به دعا مشغول است.
******************
هر که باران باشد
روی چشم همه پنجرهها جا دارد.
*************
برگ ریز است دلم
باد می آید و
احوال خیابان مرا می پرسد
سید علی میر افضلی
موش کوریست
که زیبایی جفتش را
چشم بسته باور میکند.
ساغر شریفی
برچسب: بسته,
نویسنده: آوا رستمی
آب,
پنجره ای رو به آفتاب
و گاهی جشن عروسی
خداچه تعریف ساده ای دارد
در محله های فقیرنشین.
برچسب:
نویسنده: آوا رستمی
نوري را كه صورتم را روشن كرده است؟
كافي ست كنار بروم
گلدان روي ميز روشن مي شود
كافي ست ميز را كنار بزنم
فرش روشن مي شود
تو را وجود من معشوقت كرده است
كافي ست از سر راهت كنار بروم
عاشق فراوان است.
علی رضا روشن
برچسب: بازگشت,
نویسنده: آوا رستمی